پردۀ پنجم

همه‌چیز، چون نیک بنگری، تراژدی‌ست.

پردۀ پنجم

همه‌چیز، چون نیک بنگری، تراژدی‌ست.

چهارشنبه

اصلاً نمی‌دونم کسی به این‌جا سر می‌زنه یا نه. ولی اگر گذرتون افتاد، از حال خودتون خبر بدید. اگر هم تو تهران هستید و تنها و ترسیده، و نیاز به معاشرت و هم‌نشینی یا مراقبت دارید، اطلاع بدید.



سه‌شنبه

حیاتِ روانیِ آدمی‌زاد چیز واقعاً عجیبیه. می‌تونه کاملاً منفک از حیاتِ جسمانی‌اش باشه و در مواردی باعث بدبختی و در مواردی هم باعث سعادتش باشه. مثلاً آدمی که مریضی سخت و درمان‌ناپذیری داره، اما روحیه‌اش قویه و هنوز از چیزهای زیادی لذت می‌بره، درنهایت سعادت‌مندتر از آدمیه که ازلحاظ جسمی سالمه (یا نسبتاً سالمه)، اما کارکرد زیادی نداره و از چیز زیادی هم در زندگی‌اش لذت نمی‌بره. این‌جاست که آدم به قدر و قیمت روان‌درمانی پی می‌بره. البته، من همین‌جا باید بگم که ما در ایران روان‌درمانی نداریم. جلسه‌های تراپی‌ای که ملّت می‌رن و پُزش رو می‌دن، هیچ‌کدوم روان‌درمانی محسوب نمی‌شه و خاصیت شفابخش نداره. اما اون روان‌درمانی‌ای که فروید و یونگ و لکان هرکدوم به‌نوعی مروجش بودند، درواقع تنزیه (پالایش) روان از عوامل بیماری‌زاست. تا این پالایش رخ نده، اون شفا اتفاق نمی‌افته. 

یکشنبه

چند روز پیش داشتم فکر می‌کردم چقدر دلم می‌خواد دوستی داشته باشم که بتونم برم خونه‌اش و با هم کتاب بخونیم. نه یک کتاب مشترک و چیزی مثل حلقۀ مطالعاتی (که اون هم به‌نوبۀ خودش خوب چیزیه)، بلکه این‌که دو، سه ساعتی بشینیم یک جا و هرکسی کتاب خودش رو بخونه. اون وسط هم کمی اختلاط و معاشرت کنیم. من چیزکیک ببرم و اون چایی دم کنه و الخ. حالا ممکنه بعضی‌ها بگن: «وا! خب برو کتابخونه.» که در جوابشون فقط باید لبخند ملیحی بزنم و بگم: «اگر شما فرق این دو تا رو متوجه نمی‌شید، معلومه که نه از کتابخوانی چیزی می‌دونید، نه از رفاقت.»

ولی عجالتاً این خواب‌وخیالی بیش نیست، فلذا بنده هم اوقاتی که می‌تونم از همۀ دنیا کناره بگیرم، تو خونۀ خودم دراز می‌کشم و کتاب می‌خونم.

چهارشنبه

یکی از خواننده‌های وبلاگ قبلی‌م، یادم نیست کدوم یکی، یا این‌که اصلاً شناس بود برام یا نه، گفته بود کشیشِ سریال فلی‌بگ، یاد من می‌اندازدش. الآن که دوباره دارم فلی‌بگ رو می‌بینم، می‌خوام به‌ش بگم مرحبا! این کشیشه من رو یاد خودِ قبلی‌م می‌ندازه. خیلی وقته افتِ کیفیت داشتم و هنوز هم کمر راست نکردم. بنابه دلایل عدیده که شرحشون در این مقال نگنجد. اما کاش اون خواننده پیداش بشه باز. یا این‌که کاش خواننده‌هایی پیدا کنم این‌جا که از همین‌قسم حرف‌های خوب بزنن به‌م.

دوشنبه

حالا که هم من دوشنبه رو خفت کردم و هم دوشنبه من رو، و خیل کثیری از علاقه‌مندانِ روزِ دوشنبه هم منتظرند تا دوشنبگیِ دوشنبه‌ها رو براشون تبیین کنم، فرصت رو مغتنم می‌شمارم برای این‌که یادی کنیم از ملک‌الشعرا بهار و ارمغانِ بهار ایشان، فقرۀ چهل‌ویکم. می‌فرمایند:

چون تو را کدخدایی‌کردن کام است، نخست هزینه (نفقه) به میان کُن.

چو بر کت‌خدایی ببستی میان / نخستین هزینه بِنِه در میان

که گر بی‌هزینه بخواهی بیوک / دوشنبه بُوَد سور و آدینه سوگ

به‌نظرم معنا واضحه، اما من‌بابِ شهیدنشدنِ معنایِ کلامِ محمدتقی‌خان، معنای این فقره به فارسی معیارِ ما می‌شود: اگر مطلوب تو این است که کدخدا (بزرگ) باشی، اول از همه باید هزینۀ آن را فراهم کنی (نفقه هم که یعنی خرجِ روزمرۀ عیال و اولاد و این‌ها). چو بر کت‌خدایی ببستی میان یعنی وقتی عزمت رو جزم کردی که کدخدا بشی. نخستین هزینه بِنِه در میان یعنی قبل از هرکاری پولش رو جور کن و بیار وسط. که گر بی‌هزینه بخواهی بیوک یعنی اگر عروسِ مفت‌ومجانی بخواهی (البته بیوک در ترکی یعنی کدخدا و این‌ها که استفاده از این واژه ایهامه و قشنگه). دوشنبه بُوَد سور و آدینه سوگ یعنی دوشنبه جشن می‌گیری و جمعه به عزا می‌نشینی.

یعنی درکل، ملک‌الشعرا هم نظرش اینه که دوشنبه‌ها اگر پول نداشته باشی تو جیبت، روز گهی است.