بچهها چه خبر؟ چرا اینقدر ساکت و کمپیدا شدین؟ بهقول اصفهانیها چِدونِس؟ بیاید بهسیاق مجلهها بهتون مشاوره بدم در امور مختلف. البته بهاستثنای مسائل عشقی و دُعامُعا. واسه این چیزها برین سراغ شهرزاد.
تربیتِ ذهنی که بیتربیت شده، از تربیت اژدهای هفتسر سختتره، اما ناممکن نیست. اما پیشرفتها اونقدر تدریجی و ناملموساند گاهی که آدم ممکنه مأیوس بشه و تربیت رو بالکل رها کنه، که اشتباه بزرگیه. رها نکن بشر! با شلاق بایست بالای سر ذهنت و نذار هیچ غلط اضافهای بکنه. به هر زوری شده معطوف نگهاش دار روی کاری که داری میکنی. و شاید مدتی طول بکشه، اما بهمرور رامشدنش رو میبینی و از پرواز روی شونههای این اژدها لذت میبری. احتمالاً. هدف غایی تربیت ذهن برای من چیه؟ رسیدن به بیاعتنایی مطلق.
تو کتابی که دیروز دستم بود، در وصف یک رابطۀ دوستی بین دو نفر نوشته بود: «این دو با هم، خوشایند بودهاند برای هم، همدیگر را دریافته بودهاند.» از اون جملههاست که به فکر فرو میبردت. روی کلمات اساسیاش درنگ میکنی: روی خوشایند، دریافت. و فکر میکنی چقدر توصیف دقیقیه از دوستی. مهمترین کیفیت دوست چیه؟ برات خوشاینده و تو هم براش خوشایندی. اما اون دریافت مهمتر و درواقع زمینهساز خوشایندیه. تو برای کسی میتونی خوشایند باشی که درکش کرده باشی (و بالعکس).
امروز به این نتیجه رسیدم که دیگه ازلحاظ ذهنی تاب انجام کارهای چرند رو ندارم. کارهای چرندی مثل ویرایش مقالههای ژورنالی که استادهای بیسواد رانتی نوشتند. تا یک ساعت دیگه آخرین ویرایش رو هم میفرستم و به طرف میگم خداحافظ. بعد یادم اومد این کار رو پارسال ازطریق یکی گرفتم که امسال تصمیم گرفته بودم تمام روابطی که با این آدم و محیط کار سابق و اسبق داشتم رو قطع کنم. و خب این هم قدم آخره که باید بردارم و امیدوارم بعدش از بافر ذهنیام بتونم استفادۀ مفید کنم برای یه تغییر بزرگ تو زندگی. آدمی به امید زنده است، بههرحال.
پ. ن.: فرستادم و پیام هم دادم و تمام. حس رهایی کلاً چیز خوبیه و هرچند هم که کوتاه باشه، ارزشش رو داره.