پردۀ پنجم

همه‌چیز، چون نیک بنگری، تراژدی‌ست.

پردۀ پنجم

همه‌چیز، چون نیک بنگری، تراژدی‌ست.

پنج‌شنبه

چرا هیچ‌کس رو ندارم یه دو ساعت برم خونه‌اش؟ 


پ.ن.: کسونه‌واویلا می‌کنم ولی حقیقت اینه که خودم خونه‌ی کسی نمی‌رم. ولی کسی هم نیست که حال کنم برم خونه‌اش. آن‌کس که خریدار بدو رایم نیست‌طور.

یکشنبه

یه فیلم نه‌چندان معرف هست، Seeking a Friend for the End of the World، که استیو کرل و کی‌را نایتلی توش بازی می‌کنن. اسمش کاملاً گویای پی‌رنگش هست. یکی از فیلم‌های محبوب منه (محبوب در لیگ دسته‌ی دوم). توش به دو تا مسئله‌ی اساسی تو زندگی آدم می‌پردازه: معنای زندگی و معنای دوستی. به‌نظرم این روزها تماشاش بدک نباشه.

کلاً انسان اگر بدونه چرا هست، خیلی راحت‌تره. کاری به باور کسی هم نداره. جوابش می‌تونه متافیزیکی باشه یا کاملاً ماتریالیستی و کارکردی. ولی به‌هرحال، آدم اگه بدونه چرا هست، می‌دونه کی نبودنش بهتر از بودنشه. یعنی، گاهی ممکنه شرایطی پیش بیاد که آدم به این‌جا برسه که من نمی‌دونم چرا هستم، پس شاید اگر نباشم، بهتر باشه.