روز بدی بود. عصرش بدتر و خدا شبش رو بهخیر کنه. گاهی واقعاً حوصلهی خودم رو ندارم و دلم نمیخواد جلوی چشم خودم باشم. اما نمیشه. باید تنها باشم و خودم رو تحمل کنم و بلایی سرش نیارم.
اومدم بنویسم «خب، ظاهراً دیگه کسی نمونده تو بلاگاسکای و پس من هم جمع کنم برم»، که دیدم یه نظر اومده.
خوانندۀ عزیز، to...sh
بله، حق با توئه. دیگه چیزی از اون روزها باقی نمونده و همهچی اینجا خیلی بیرمقه. دربارۀ نصیحت و مشاوره و اینها هم که خب نگفتی با چی درگیری که مغزم رو قشنگ به کار بندازم، اما عجالتاً این رو داشته باش: رادیوهای اینترنتی خیلی خوباند. بگرد چند تا دونه مشتیشون رو پیدا کن و برای من هم بفرست.
با آرزوی بهترینها
علی
جین
من هم تو رو میخونم. امیدوارم غذاهای خوشمزۀ زیادی بخوری.
همۀ این درگیریها و سرشلوغیها میگذرن.
بچهها چه خبر؟ چرا اینقدر ساکت و کمپیدا شدین؟ بهقول اصفهانیها چِدونِس؟ بیاید بهسیاق مجلهها بهتون مشاوره بدم در امور مختلف. البته بهاستثنای مسائل عشقی و دُعامُعا. واسه این چیزها برین سراغ شهرزاد.
تربیتِ ذهنی که بیتربیت شده، از تربیت اژدهای هفتسر سختتره، اما ناممکن نیست. اما پیشرفتها اونقدر تدریجی و ناملموساند گاهی که آدم ممکنه مأیوس بشه و تربیت رو بالکل رها کنه، که اشتباه بزرگیه. رها نکن بشر! با شلاق بایست بالای سر ذهنت و نذار هیچ غلط اضافهای بکنه. به هر زوری شده معطوف نگهاش دار روی کاری که داری میکنی. و شاید مدتی طول بکشه، اما بهمرور رامشدنش رو میبینی و از پرواز روی شونههای این اژدها لذت میبری. احتمالاً. هدف غایی تربیت ذهن برای من چیه؟ رسیدن به بیاعتنایی مطلق.