پردۀ پنجم

همه‌چیز، چون نیک بنگری، تراژدی‌ست.

پردۀ پنجم

همه‌چیز، چون نیک بنگری، تراژدی‌ست.

جمعه (آپدیت می‌شود اگر پیام جدیدی بیاید)

اومدم بنویسم «خب، ظاهراً دیگه کسی نمونده تو بلاگ‌اسکای و پس من هم جمع کنم برم»، که دیدم یه نظر اومده.


خوانندۀ عزیز، to...sh

بله، حق با توئه. دیگه چیزی از اون روزها باقی نمونده و همه‌چی این‌جا خیلی بی‌رمقه. دربارۀ نصیحت و مشاوره و این‌ها هم که خب نگفتی با چی درگیری که مغزم رو قشنگ به کار بندازم، اما عجالتاً این رو داشته باش: رادیوهای اینترنتی خیلی خوب‌اند. بگرد چند تا دونه مشتی‌شون رو پیدا کن و برای من هم بفرست.

با آرزوی بهترین‌ها

علی


جین

من هم تو رو می‌خونم. امیدوارم غذاهای خوشمزۀ زیادی بخوری.


لیمو، دخترم

همۀ این درگیری‌ها و سرشلوغی‌ها می‌گذرن.

پنج‌شنبه

بچه‌ها چه خبر؟ چرا این‌قدر ساکت و کم‌پیدا شدین؟ به‌قول اصفهانی‌ها چِدونِس؟ بیاید به‌سیاق مجله‌ها به‌تون مشاوره بدم در امور مختلف. البته به‌استثنای مسائل عشقی و دُعامُعا. واسه این چیزها برین سراغ شهرزاد.

شنبه

یادم نیست دیگه این‌که برای کی می‌خوندمش هی، ولی یادمه زمانی برای یکی مرتب این بیت رو می‌خوندم: «فرصت شمار صحبت، کز این دوراهه منزل / چون بگذریم، دیگر، نتوان به هم رسیدن». و این بیت هم مثل خیلی از ابیات دیگۀ حافظ که هر کدوم زمانی تبدیل می‌شن به ذکر هرروزه‌ام، اون روزها همین اتفاق براش افتاده بود. اما نمی‌دونم چرا یادم نیست دیگه که مخاطبش کی بود. هرچند مقصود از «این دوراهه منزل» همین جهان و زندگی‌هامونه، اما فراموشی مکان‌ها و آدم‌ها هم می‌تونه نوعی هجرت از این دوراهه منزل باشه. مثلاً تو همین فقرۀ فوق، من و اون یارویی که نمی‌دونم کی بود که اون‌قدر برام مهم بوده که هی براش این بیت رو می‌خوندم، دیگه نمی‌تونیم به هم برسیم، چون از اون دوراهه منزل گذشتیم. طرف، حتی اگر زنده هم باشه (که به احتمال خیلی زیاد هست)، برای من مرده. یحتمل من هم براش مردم. یعنی امیدوارم که همین‌طور باشه.

یکشنبه

تربیتِ ذهنی که بی‌تربیت شده، از تربیت اژدهای هفت‌سر سخت‌تره، اما ناممکن نیست. اما پیشرفت‌ها اون‌قدر تدریجی و ناملموس‌اند گاهی که آدم ممکنه مأیوس بشه و تربیت رو بالکل رها کنه، که اشتباه بزرگیه. رها نکن بشر! با شلاق بایست بالای سر ذهنت و نذار هیچ غلط اضافه‌ای بکنه. به هر زوری شده معطوف نگه‌اش دار روی کاری که داری می‌کنی. و شاید مدتی طول بکشه، اما به‌مرور رام‌شدنش رو می‌بینی و از پرواز روی شونه‌های این اژدها لذت می‌بری. احتمالاً. هدف غایی تربیت ذهن برای من چیه؟ رسیدن به بی‌اعتنایی مطلق.

شنبه

تو کتابی که دیروز دستم بود، در وصف یک رابطۀ دوستی بین دو نفر نوشته بود: «این دو با هم، خوشایند بوده‌اند برای هم، همدیگر را دریافته بوده‌اند.» از اون جمله‌هاست که به فکر فرو می‌بردت. روی کلمات اساسی‌اش درنگ می‌کنی: روی خوشایند، دریافت. و فکر می‌کنی چقدر توصیف دقیقیه از دوستی. مهم‌ترین کیفیت دوست چیه؟ برات خوشاینده و تو هم براش خوشایندی. اما اون دریافت مهم‌تر و درواقع زمینه‌ساز خوشایندیه. تو برای کسی می‌تونی خوشایند باشی که درکش کرده باشی (و بالعکس).