قلب و زبونم قفل شدن. نمیدونم چی در انتظارمونه. توی شهریام که شهره است به این که زیباست و زندگی توش قشنگه و مردمش مهربونان، اما هرطرف نگاه میکنم آشغال و کثافت و زشتی میبینم و از خودم میپرسم «چطور واقعاً، چطور کارمون به اینجا کشید؟»
یاد دوستم میافتم که اهل همین شهر بود و رابطهی طوفانیای که با هم داشتیم، و هر بار میرم بیرون، تهِ ذهنم این سؤال میگذره که یعنی ممکنه تو یکی از همین خیابونها ببینمش؟ اگر ببینمش، بعد از ده سال، میشناسمش؟ اون چی؟ چه حسی خواهم داشت؟ اون چی؟
ولی جای دوری نمیرم و زیاد هم به آدمها نگاه نمیکنم. خیلی دورم از همه. آهنگ محبوب این روزهام هم شده Melancholy Man. یعنی ممکنه دوباره یه روز قلبم گرم بشه و قفل زبونم باز بشه؟
پ.ن.: مراقب خودتون باشین، مراقب قلب و زبونتون، و از حال خودتون خبر بدید.
خوشبختانه ماشینِ تاریخ دندهعقب نداره.
گربهام خیلی قشنگ و باهوشه و گاهی وقتها خیلی مهربون، اما گاز هم میگیره دیگه و کاریش نمیشه کرد. حیوان خانگی کلاً زندگی آدم رو زیرورو میکنه، اما تو این مدتی که از ورود گربه به زندگیم میگذره، جالبترین چیز برام دقت به شعور و آگاهیش بوده و بررسی اون. و خب، گربه موجود تکاملیافتهایه و از این لحاظ جزو احسن مخلوقات. اما تفاوتی که بین شعور متعارف انسانی و شعور گربهای هست، واقعاً حیرتانگیزه و به این نتیجه رسیدم که ما آدمها رسماً دردوزخِرنجگرفتارآمدهایم بهخاطر همین شعور و آگاهی. خیلیخیلی زندگی برامون سخت و پیچیده است و هر تلاشی هم برای سادهسازیش کنیم، باز هم انگار ناکافیه. دست از تلاش اما نباید کشید.
حسوحالم شبیه شده به حسوحال کتی اچ.، وقتی تو نورفُک، تو ساحل ایستاده بود و آرزو میکرد همۀ چیزهایی که از دست داده، بهش برگردن.
ماهها گذشته. اتفاقات زیادی افتاده. همینه زندگی. شما چطورین؟