پردۀ پنجم

همه‌چیز، چون نیک بنگری، تراژدی‌ست.

پردۀ پنجم

همه‌چیز، چون نیک بنگری، تراژدی‌ست.

شنبه

یادم نیست دیگه این‌که برای کی می‌خوندمش هی، ولی یادمه زمانی برای یکی مرتب این بیت رو می‌خوندم: «فرصت شمار صحبت، کز این دوراهه منزل / چون بگذریم، دیگر، نتوان به هم رسیدن». و این بیت هم مثل خیلی از ابیات دیگۀ حافظ که هر کدوم زمانی تبدیل می‌شن به ذکر هرروزه‌ام، اون روزها همین اتفاق براش افتاده بود. اما نمی‌دونم چرا یادم نیست دیگه که مخاطبش کی بود. هرچند مقصود از «این دوراهه منزل» همین جهان و زندگی‌هامونه، اما فراموشی مکان‌ها و آدم‌ها هم می‌تونه نوعی هجرت از این دوراهه منزل باشه. مثلاً تو همین فقرۀ فوق، من و اون یارویی که نمی‌دونم کی بود که اون‌قدر برام مهم بوده که هی براش این بیت رو می‌خوندم، دیگه نمی‌تونیم به هم برسیم، چون از اون دوراهه منزل گذشتیم. طرف، حتی اگر زنده هم باشه (که به احتمال خیلی زیاد هست)، برای من مرده. یحتمل من هم براش مردم. یعنی امیدوارم که همین‌طور باشه.

یکشنبه

تربیتِ ذهنی که بی‌تربیت شده، از تربیت اژدهای هفت‌سر سخت‌تره، اما ناممکن نیست. اما پیشرفت‌ها اون‌قدر تدریجی و ناملموس‌اند گاهی که آدم ممکنه مأیوس بشه و تربیت رو بالکل رها کنه، که اشتباه بزرگیه. رها نکن بشر! با شلاق بایست بالای سر ذهنت و نذار هیچ غلط اضافه‌ای بکنه. به هر زوری شده معطوف نگه‌اش دار روی کاری که داری می‌کنی. و شاید مدتی طول بکشه، اما به‌مرور رام‌شدنش رو می‌بینی و از پرواز روی شونه‌های این اژدها لذت می‌بری. احتمالاً. هدف غایی تربیت ذهن برای من چیه؟ رسیدن به بی‌اعتنایی مطلق.

شنبه

تو کتابی که دیروز دستم بود، در وصف یک رابطۀ دوستی بین دو نفر نوشته بود: «این دو با هم، خوشایند بوده‌اند برای هم، همدیگر را دریافته بوده‌اند.» از اون جمله‌هاست که به فکر فرو می‌بردت. روی کلمات اساسی‌اش درنگ می‌کنی: روی خوشایند، دریافت. و فکر می‌کنی چقدر توصیف دقیقیه از دوستی. مهم‌ترین کیفیت دوست چیه؟ برات خوشاینده و تو هم براش خوشایندی. اما اون دریافت مهم‌تر و درواقع زمینه‌ساز خوشایندیه. تو برای کسی می‌تونی خوشایند باشی که درکش کرده باشی (و بالعکس).

چهارشنبه

امروز به این نتیجه رسیدم که دیگه ازلحاظ ذهنی تاب انجام کارهای چرند رو ندارم. کارهای چرندی مثل ویرایش مقاله‌های ژورنالی که استادهای بی‌سواد رانتی نوشتند. تا یک ساعت دیگه آخرین ویرایش رو هم می‌فرستم و به طرف می‌گم خداحافظ. بعد یادم اومد این کار رو پارسال ازطریق یکی گرفتم که امسال تصمیم گرفته بودم تمام روابطی که با این آدم و محیط کار سابق و اسبق داشتم رو قطع کنم. و خب این هم قدم آخره که باید بردارم و امیدوارم بعدش از بافر ذهنی‌ام بتونم استفادۀ مفید کنم برای یه تغییر بزرگ تو زندگی. آدمی به امید زنده است، به‌هرحال.


پ. ن.: فرستادم و پیام هم دادم و تمام. حس رهایی کلاً چیز خوبیه و هرچند هم که کوتاه باشه، ارزشش رو داره.

یکشنبه

دستور طبخ یه غذای ساده‌ی خوشمزه‌ی سریع:

بسته به تعداد گرسنگان، چند تا تخم مرغ رو تو یه کاسه بشکن. یه کم پنیز موتزارلا بریز تو کاسه، به‌اضافه‌ی کمی نمک و کمی فلفل. ترکیب رو زیاد هم نزن؛ فقط در حدی همش بزن که زرده و سفیده قاطی بشن. کف ماهی‌تابه کمی روغن بریز (خودم هنوز با روغن زیتون نپختم، چون نداشتم، اما فکر کنم با روغن زیتون حتی محشر بشه) و بذارش رو حرارت ملایم. بعد مایه رو بریز تو تابه و چهار تا اسلایس کامل گوجه فرنگی رو بچین روی مایه. بعد هم در تابه رو بذار تا بپزه. 

هر وقت موتزارلا کامل آب شد، آماده است (حدود ۱۰ دقیقه).

می‌تونی اگر چیزهایی مثل بیکن یا پپرونی یا تیکه‌های نگینی کوکتل سرخ‌شده داشتی، دو دقیقه قبل از این‌که از روی گاز برداری، بپاشی روش. اگر می‌خوای مزه‌دارترش کنی، پیازچه و جعفری خردشده هم خوبه، هرچند من پیازچه رو نپسندیدم باهاش. کمی زمان آماده‌سازی رو طولانی می‌کنه.

اگر پختی و خوردی و دوست داشتی، خبرم کن.

پ.ن.: مزه‌ی این غذا با یه چیز جالب و غیرمنتظره تکمیل می‌شه که خب نمی‌گم به‌ت، اما اگر غذا رو خودم برات بپزم، احتمالاً می‌فهمی. البته بدون اون هم عالیه. 

نوش جان.