چند روز پیش داشتم فکر میکردم چقدر دلم میخواد دوستی داشته باشم که بتونم برم خونهاش و با هم کتاب بخونیم. نه یک کتاب مشترک و چیزی مثل حلقۀ مطالعاتی (که اون هم بهنوبۀ خودش خوب چیزیه)، بلکه اینکه دو، سه ساعتی بشینیم یک جا و هرکسی کتاب خودش رو بخونه. اون وسط هم کمی اختلاط و معاشرت کنیم. من چیزکیک ببرم و اون چایی دم کنه و الخ. حالا ممکنه بعضیها بگن: «وا! خب برو کتابخونه.» که در جوابشون فقط باید لبخند ملیحی بزنم و بگم: «اگر شما فرق این دو تا رو متوجه نمیشید، معلومه که نه از کتابخوانی چیزی میدونید، نه از رفاقت.»
ولی عجالتاً این خوابوخیالی بیش نیست، فلذا بنده هم اوقاتی که میتونم از همۀ دنیا کناره بگیرم، تو خونۀ خودم دراز میکشم و کتاب میخونم.
یکی از خوانندههای وبلاگ قبلیم، یادم نیست کدوم یکی، یا اینکه اصلاً شناس بود برام یا نه، گفته بود کشیشِ سریال فلیبگ، یاد من میاندازدش. الآن که دوباره دارم فلیبگ رو میبینم، میخوام بهش بگم مرحبا! این کشیشه من رو یاد خودِ قبلیم میندازه. خیلی وقته افتِ کیفیت داشتم و هنوز هم کمر راست نکردم. بنابه دلایل عدیده که شرحشون در این مقال نگنجد. اما کاش اون خواننده پیداش بشه باز. یا اینکه کاش خوانندههایی پیدا کنم اینجا که از همینقسم حرفهای خوب بزنن بهم.