پردۀ پنجم

همه‌چیز، چون نیک بنگری، تراژدی‌ست.

پردۀ پنجم

همه‌چیز، چون نیک بنگری، تراژدی‌ست.

چهارشنبه

امروز به این نتیجه رسیدم که دیگه ازلحاظ ذهنی تاب انجام کارهای چرند رو ندارم. کارهای چرندی مثل ویرایش مقاله‌های ژورنالی که استادهای بی‌سواد رانتی نوشتند. تا یک ساعت دیگه آخرین ویرایش رو هم می‌فرستم و به طرف می‌گم خداحافظ. بعد یادم اومد این کار رو پارسال ازطریق یکی گرفتم که امسال تصمیم گرفته بودم تمام روابطی که با این آدم و محیط کار سابق و اسبق داشتم رو قطع کنم. و خب این هم قدم آخره که باید بردارم و امیدوارم بعدش از بافر ذهنی‌ام بتونم استفادۀ مفید کنم برای یه تغییر بزرگ تو زندگی. آدمی به امید زنده است، به‌هرحال.


پ. ن.: فرستادم و پیام هم دادم و تمام. حس رهایی کلاً چیز خوبیه و هرچند هم که کوتاه باشه، ارزشش رو داره.

یکشنبه

دستور طبخ یه غذای ساده‌ی خوشمزه‌ی سریع:

بسته به تعداد گرسنگان، چند تا تخم مرغ رو تو یه کاسه بشکن. یه کم پنیز موتزارلا بریز تو کاسه، به‌اضافه‌ی کمی نمک و کمی فلفل. ترکیب رو زیاد هم نزن؛ فقط در حدی همش بزن که زرده و سفیده قاطی بشن. کف ماهی‌تابه کمی روغن بریز (خودم هنوز با روغن زیتون نپختم، چون نداشتم، اما فکر کنم با روغن زیتون حتی محشر بشه) و بذارش رو حرارت ملایم. بعد مایه رو بریز تو تابه و چهار تا اسلایس کامل گوجه فرنگی رو بچین روی مایه. بعد هم در تابه رو بذار تا بپزه. 

هر وقت موتزارلا کامل آب شد، آماده است (حدود ۱۰ دقیقه).

می‌تونی اگر چیزهایی مثل بیکن یا پپرونی یا تیکه‌های نگینی کوکتل سرخ‌شده داشتی، دو دقیقه قبل از این‌که از روی گاز برداری، بپاشی روش. اگر می‌خوای مزه‌دارترش کنی، پیازچه و جعفری خردشده هم خوبه، هرچند من پیازچه رو نپسندیدم باهاش. کمی زمان آماده‌سازی رو طولانی می‌کنه.

اگر پختی و خوردی و دوست داشتی، خبرم کن.

پ.ن.: مزه‌ی این غذا با یه چیز جالب و غیرمنتظره تکمیل می‌شه که خب نمی‌گم به‌ت، اما اگر غذا رو خودم برات بپزم، احتمالاً می‌فهمی. البته بدون اون هم عالیه. 

نوش جان.

جمعه

همه‌مون یه چیزهایی داریم، چیزهایی مثل راز، یا ویژگی‌های شخصیتی منفی، که برداشت کلی‌مون از اون‌ها اینه که اگر بقیه این‌ها رو بفهمن، از ما رو برمی‌گردونن و تنها می‌شیم و غیره. که خب، درسته. اما نکته‌ای که به‌نظرم اصلاً به‌ش توجه نمی‌کنیم چیه؟ اینه که احتمالاً نه خیلی دور از خودمون، کسی هست که این رازها، این نقصان‌های شخصیتی، این «ویژگی‌های منفی» براش جذابه و اتفاقاً دنبال همین‌هاست توی بقیه. و اون یک نفر می‌تونه واقعیت ما رو دوست داشته باشه و چیزی رهایی‌بخش‌تر از این نیست. بقیۀ چیزها کشکه، چون پشت صحنۀ تمام اداهایی که درمی‌آریم و تظاهرهایی که می‌کنیم، یه روز منتشر می‌شه؛ نه برای بقیه، بلکه برای خودمون، و از چیزی که می‌بینیم متنفر و منزجر می‌شیم.

شنبه

کلاً وقتی وجود آدم به اندوه آغشته بشه، انجام هر کاری دردناکه. نمی‌دونم چقدر زمان یا انظباط شخصی نیازه برای پشت‌سرگذاشتن این مرحله، اما مرحلۀ خیلی سختیه. هیچ‌وقت تو زندگی انجام هر کاری، حتی کوچک‌ترین کارها، این‌قدر سخت نبوده. این‌قدر «خب که چی؟» همراهش نبوده. مخصوصاً کارهایی که نیاز به تصمیم‌گیری داره. به انتخاب و گزینش. کارهایی که نیاز به نیروی خلاقه داره از همه‌چی سخت‌تره. همه‌اش به خودت شک می‌کنی. اگر این کاری که می‌کنم بی‌ارزش باشه چی؟ و چون نظام ارزشی‌ات به هم ریخته، همه‌چی به‌نظرت بی‌ارزشه و به سقوط ته چاه با سر ادامه می‌دی. روزگار بدیه.