چند روز پیش داشتم فکر میکردم چقدر دلم میخواد دوستی داشته باشم که بتونم برم خونهاش و با هم کتاب بخونیم. نه یک کتاب مشترک و چیزی مثل حلقۀ مطالعاتی (که اون هم بهنوبۀ خودش خوب چیزیه)، بلکه اینکه دو، سه ساعتی بشینیم یک جا و هرکسی کتاب خودش رو بخونه. اون وسط هم کمی اختلاط و معاشرت کنیم. من چیزکیک ببرم و اون چایی دم کنه و الخ. حالا ممکنه بعضیها بگن: «وا! خب برو کتابخونه.» که در جوابشون فقط باید لبخند ملیحی بزنم و بگم: «اگر شما فرق این دو تا رو متوجه نمیشید، معلومه که نه از کتابخوانی چیزی میدونید، نه از رفاقت.»
ولی عجالتاً این خوابوخیالی بیش نیست، فلذا بنده هم اوقاتی که میتونم از همۀ دنیا کناره بگیرم، تو خونۀ خودم دراز میکشم و کتاب میخونم.
چقدر خوب میشد اگر میشد، یجورایی نه تنهایی و نه در جمع، انگار باهم تنهایید:)
از داشته ها بخوایم بگیم فقط دلش رو داریم مثل اینکه بگیم؛ دلم میخواد اینطور بشه ولی نمیشه...
آره واقعاً. فقط دلش رو داریم، بقیهاش هیچ.
من خودم سعی میکنم تبدیل بشم به اون دوستی که بشه اومد خونهاش و فقط کتاب خوند.
سلطان همه پست ها رو پاک کردی؟
نه سالار، این وبلاگ جدیده.
وسط مطالعه یه دهنی هم بره بد نیست.
:))) سلطان اینکه کلاً نقضغرض میشه که. دیگه قبلش در انتظار و بعدش در آرامش، آدم چه کتابی بخونه؟
نوشیدن چای و گپ زدن اونم پس از مطالعه حس خیلی خوبی داره شاید یه کم وایبش با کافه متفاوت باشه چیزی که توصیف کردین.
تو اکثر کافهها که بهخاطر سروصدا اصلاً نمیشه تمرکز کرد و چیزی خوند. ولی دقیقاً همینطوره. خیلی حس خوبی داره اون معاشرت بعد از اینکه احساس خوبی داری از کار مفیدی که کردی.
یه مورد دیگه به مواردی که دلم میخواد اما فکر نکنم حالا حالاها بتونم پیدا کنم اضافه شد. -__-
آره، پیدابشو نیست این مورد.
پسر کتاب خونِ خودم
میکاسا میتونه اون دوست باشه؟
نه، میکاسا کتاب نمیخونه