پردۀ پنجم

همه‌چیز، چون نیک بنگری، تراژدی‌ست.

پردۀ پنجم

همه‌چیز، چون نیک بنگری، تراژدی‌ست.

دوشنبه

مسئله اینه که هر روز نوشتن یه جور تعهد می‌خواد که در من نیست. مثل تعهدی که در نفسِ ازدواج نهفته است: شما از این لحظه به بعد فقط با این خانم ال‌وبل. حالا منظورم این نیست که نوشتن به‌خوبی اون اِل‌وبل باشه؛ نیست به مولا، ولی همون‌قدر صمیمیت و کار جسمانی می‌بره از آدم. اگر حرف من رو قبول ندارید، از هاروکی موراکامی بپرسید. تو همون کتابش دربارۀ دویدنه، که اسمش رو می‌دونم ولی نمی‌خوام بنویسم.


بعد از چند سال دوری، و به‌مناسبت سَرسَرانجوم دادن به کتاب‌هام، رفتم سراغ سلینجر، و شروع کردم به خوندنِ نُه داستان (البته خب به انگلیسی). این بار دارم جور دیگه‌ای از کل قضیه لذت می‌برم. یعنی نه فقط از داستان‌ها، از پی‌رنگ و شخصیت و نثر درخشان سلینجر، بلکه از کلّیتِ قضیه هم لذت می‌برم. از این‌که سلینجر از 1965 دیگه چیزی منتشر نکرده. از این‌که آدم می‌تونه ذره‌ذره کشف کنه خانوادۀ گلس رو و داستان‌هاشون رو. این بار حتی از خودکشی سیمور هم لذت بردم، نمی‌دونم چرا. و دیگه این‌که، آیا می‌تونی تنهایی آدم‌ها رو ببینی یا بو بکشی و یه جایی در اعماق قلبت احساس درد نکنی؟


پ.ن.: اوصیکم به خوندن سلینجر به زبان اصلی، یعنی انگلیسی. هیچ‌کدوم از ترجمه‌هاش موفق به حفظِ حس‌وحال داستان‌ها نشدند.