بااینکه امروز دوشنبه است و بهتره چیزی دربارۀ دوشنبهها بنویسم، اما باید این رو بهتون بگم که جولیوس سزار رو سهشنبه، 15 مارچ سال 44 پیش از میلاد کشتند. معناش برای ما چیه؟ سهشنبه هم به همون گُهیِ دوشنبه است. جولیوس سزار کی بوده؟ این رو نسل زدیها بهتر از هرکس میدونن، چون بسیار باسواد و مطلع و کتابخون و آگاه به امور عدیده هستند، و ازاونجاییکه عمدۀ خوانندههای من زومرها هستند (هاها)، پس دیگه گفتن نداره که کی بود و چرا کشته شد و چرا این نوستالژی پادشاهی سمِّ خالصه براتون. درضمن عکسمکس هم تعطیله دیگه.
نمیدونم شما هم تجربه کردید یا نه این وضعیت رو: از یکی، بنابه هر دلیلی، خوشت میآد و میری تو نخش و اگر بتونی، بهش پیام میدی و باهاش حرف میزنی—یا اگر نه، از دور باهاش لاس وهمآلود میزنی—و فکر میکنی اگر بتونی باهاش یهجور رابطه بسازی، رابطۀ قشنگی میشه—لزوماً هم رابطۀ عاطفی منظورم نیست؛ مثلاً فکر میکنی دوستهای خیلی خوبی میشید برای هم. و بعد از چند روز، دیگه دستِبالا یکی، دو هفته، طرف یه کاری میکنه، یه حرفی میزنه، یه موضعی میگیره که کلاً از چشمت میافته. بعد به عقلِ خودت شک میکنی. میشینی طرزفکر و پیشفرضهات رو وارسی میکنی تا ببینی چرا و چطور تبدیل شدی به آدمی اینقدر سَبُکمغز و مَزبَلهگرد که از یکی مثل این خوشت اومده.
درکل نباید انتظار خاصی از روزها داشت. یعنی شنبه هم همون گُهیه که پنجشنبه بوده و اگر پنجشنبهها نتونی کاری رو شروع کنی، پس شنبهها هم نمیتونی. آدم در عالم هستی فقط از خودش میتونه انتظار خاصی داشته باشه، که اون هم اکثر مواقع برآورده نمیشه. آره خلاصه. امروز چون حوصلۀ عکسگذاشتن و اینها رو ندارم، مطلب رو همینجا درز میگیریم.
مسئله اینه که هر روز نوشتن یه جور تعهد میخواد که در من نیست. مثل تعهدی که در نفسِ ازدواج نهفته است: شما از این لحظه به بعد فقط با این خانم الوبل. حالا منظورم این نیست که نوشتن بهخوبی اون اِلوبل باشه؛ نیست به مولا، ولی همونقدر صمیمیت و کار جسمانی میبره از آدم. اگر حرف من رو قبول ندارید، از هاروکی موراکامی بپرسید. تو همون کتابش دربارۀ دویدنه، که اسمش رو میدونم ولی نمیخوام بنویسم.

بعد از چند سال دوری، و بهمناسبت سَرسَرانجوم دادن به کتابهام، رفتم سراغ سلینجر، و شروع کردم به خوندنِ نُه داستان (البته خب به انگلیسی). این بار دارم جور دیگهای از کل قضیه لذت میبرم. یعنی نه فقط از داستانها، از پیرنگ و شخصیت و نثر درخشان سلینجر، بلکه از کلّیتِ قضیه هم لذت میبرم. از اینکه سلینجر از 1965 دیگه چیزی منتشر نکرده. از اینکه آدم میتونه ذرهذره کشف کنه خانوادۀ گلس رو و داستانهاشون رو. این بار حتی از خودکشی سیمور هم لذت بردم، نمیدونم چرا. و دیگه اینکه، آیا میتونی تنهایی آدمها رو ببینی یا بو بکشی و یه جایی در اعماق قلبت احساس درد نکنی؟

پ.ن.: اوصیکم به خوندن سلینجر به زبان اصلی، یعنی انگلیسی. هیچکدوم از ترجمههاش موفق به حفظِ حسوحال داستانها نشدند.
کلاً اکثر کارها، اگر فرشتۀ عادت به کمک آدم نیاد، سختتر از چیزیه که از دور بهنظر میرسه. حالا یه سری هم عادت بد داریم، که مسئول اون هم فرشته است، منتهی فرشتهای با سرشت [...]. بله، درست حدس زدید. در اون براکت + سه نقطه فحشی است.
پ.ن.: امروز عکسمکس نداریم و خیلی سریع و هردمبیل این رو نوشتم. هدف خاصی هم از نوشتنش ندارم. هنوز درگیرم با برگردوندن عادت وبلاگنویسی.