دستور طبخ یه غذای سادهی خوشمزهی سریع:
بسته به تعداد گرسنگان، چند تا تخم مرغ رو تو یه کاسه بشکن. یه کم پنیز موتزارلا بریز تو کاسه، بهاضافهی کمی نمک و کمی فلفل. ترکیب رو زیاد هم نزن؛ فقط در حدی همش بزن که زرده و سفیده قاطی بشن. کف ماهیتابه کمی روغن بریز (خودم هنوز با روغن زیتون نپختم، چون نداشتم، اما فکر کنم با روغن زیتون حتی محشر بشه) و بذارش رو حرارت ملایم. بعد مایه رو بریز تو تابه و چهار تا اسلایس کامل گوجه فرنگی رو بچین روی مایه. بعد هم در تابه رو بذار تا بپزه.
هر وقت موتزارلا کامل آب شد، آماده است (حدود ۱۰ دقیقه).
میتونی اگر چیزهایی مثل بیکن یا پپرونی یا تیکههای نگینی کوکتل سرخشده داشتی، دو دقیقه قبل از اینکه از روی گاز برداری، بپاشی روش. اگر میخوای مزهدارترش کنی، پیازچه و جعفری خردشده هم خوبه، هرچند من پیازچه رو نپسندیدم باهاش. کمی زمان آمادهسازی رو طولانی میکنه.
اگر پختی و خوردی و دوست داشتی، خبرم کن.
پ.ن.: مزهی این غذا با یه چیز جالب و غیرمنتظره تکمیل میشه که خب نمیگم بهت، اما اگر غذا رو خودم برات بپزم، احتمالاً میفهمی. البته بدون اون هم عالیه.
نوش جان.
همهمون یه چیزهایی داریم، چیزهایی مثل راز، یا ویژگیهای شخصیتی منفی، که برداشت کلیمون از اونها اینه که اگر بقیه اینها رو بفهمن، از ما رو برمیگردونن و تنها میشیم و غیره. که خب، درسته. اما نکتهای که بهنظرم اصلاً بهش توجه نمیکنیم چیه؟ اینه که احتمالاً نه خیلی دور از خودمون، کسی هست که این رازها، این نقصانهای شخصیتی، این «ویژگیهای منفی» براش جذابه و اتفاقاً دنبال همینهاست توی بقیه. و اون یک نفر میتونه واقعیت ما رو دوست داشته باشه و چیزی رهاییبخشتر از این نیست. بقیۀ چیزها کشکه، چون پشت صحنۀ تمام اداهایی که درمیآریم و تظاهرهایی که میکنیم، یه روز منتشر میشه؛ نه برای بقیه، بلکه برای خودمون، و از چیزی که میبینیم متنفر و منزجر میشیم.
کلاً وقتی وجود آدم به اندوه آغشته بشه، انجام هر کاری دردناکه. نمیدونم چقدر زمان یا انظباط شخصی نیازه برای پشتسرگذاشتن این مرحله، اما مرحلۀ خیلی سختیه. هیچوقت تو زندگی انجام هر کاری، حتی کوچکترین کارها، اینقدر سخت نبوده. اینقدر «خب که چی؟» همراهش نبوده. مخصوصاً کارهایی که نیاز به تصمیمگیری داره. به انتخاب و گزینش. کارهایی که نیاز به نیروی خلاقه داره از همهچی سختتره. همهاش به خودت شک میکنی. اگر این کاری که میکنم بیارزش باشه چی؟ و چون نظام ارزشیات به هم ریخته، همهچی بهنظرت بیارزشه و به سقوط ته چاه با سر ادامه میدی. روزگار بدیه.
چرا هیچکس رو ندارم یه دو ساعت برم خونهاش؟
پ.ن.: کسونهواویلا میکنم ولی حقیقت اینه که خودم خونهی کسی نمیرم. ولی کسی هم نیست که حال کنم برم خونهاش. آنکس که خریدار بدو رایم نیستطور.
یه فیلم نهچندان معرف هست، Seeking a Friend for the End of the World، که استیو کرل و کیرا نایتلی توش بازی میکنن. اسمش کاملاً گویای پیرنگش هست. یکی از فیلمهای محبوب منه (محبوب در لیگ دستهی دوم). توش به دو تا مسئلهی اساسی تو زندگی آدم میپردازه: معنای زندگی و معنای دوستی. بهنظرم این روزها تماشاش بدک نباشه.
کلاً انسان اگر بدونه چرا هست، خیلی راحتتره. کاری به باور کسی هم نداره. جوابش میتونه متافیزیکی باشه یا کاملاً ماتریالیستی و کارکردی. ولی بههرحال، آدم اگه بدونه چرا هست، میدونه کی نبودنش بهتر از بودنشه. یعنی، گاهی ممکنه شرایطی پیش بیاد که آدم به اینجا برسه که من نمیدونم چرا هستم، پس شاید اگر نباشم، بهتر باشه.