یکی از همین روزها دوباره شروع میکنم به نوشتن تو این وبلاگ. دلم برای خیلی چیزها و خیلی از آدمهاش تنگ شده. مدت زیادی هم هست از همهتون بیخبرم و این وضعیت رو دوست ندارم. چند وقتیه اومدم تو یه شهر جدید و زندگی جدیدی رو شروع کردم و اوضاع عجیبوغریب پیش رفته و اتفاقات زیادی افتاده که نه برای کسی تعریف کردم، نه نوشتم نه هیچی. تازه بعد از هزار سال سختی و بدبختی و فلاکت، چند روزی میشه که احساس میکنم دارم دوباره خودم رو پیدا میکنم. امیدوارم بتونم مرتب بیام بنویسم اینجا و باهاتون ارتباط داشته باشم.
شما چطورین؟ تغییر بزرگی داشتین تو زندگی؟ چه خبر ازتون کلاً؟
حالا من نیت کردم یه دو روز برم تهران یه سری وسیله بیارم، باز اوضاع بحرانی شد. تف تو این زندگی، تففففف. تففففففففففف.
ازجمله فیلمهایی که دیدیم و دیروز یادم رفت بگم: «اسب حیوان نجیبی است»، که بهنظرم یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینمای ایرانه. کاهانی واقعاً حیف شد.
یادمه موقع اکرانش یه تیکوتاکی داشتم با دختری به اسم گلی، و میخواستم با اون برم سینما و فیلم رو ببینم. اون زمان تو یه مؤسسهای درس میدادم تو چهارراه جهان کودک و موقع تعطیلی، خیلی دوروبرش شلوغ و ترافیک بود و تا برسم خونه خیلی دیر میشد و به هیچی هم نمیرسیدم. خلاصه نشد که بریم. خودم تنها رفتم سینما آزادی و فیلم رو دیدم و خیلی جذاب بود برام.
«جهان با من برقص» رو هم دیدیم (انتخاب دیگران) که دوستش نداشتم. کلاً از پژمان جمشیدی بدم میاومده همیشه و هیچکدوم از آثاری که این یابو توش بوده تو کونم نرفته و نخواهد رفت.
دیشب هم «تومان» رو دیدم که پیشنهاد نهال بود و واقعاً خوشم اومد و قوی بود. هم داستانش جالب و جذاب بود هم بازیها خوب هم تصویربرداری و صحنه و لباس.