خرج و مخارج گربه کمرشکنه واقعاً، اما وجودش و حضورش و بازیگوشی و حتی بداخلاقیهاش بزرگترین دلخوشی این روزهای منه و باکی نیست. در زمانهای زندگی میکنیم که همهچی کمرشکنه و چارهای هم نداریم ما مردم معمولی چون قدرت تغییر چیزی رو نداریم جز خودمون و عادتهای خودمون، که اونها رو هم اینقدر انگولک کردیم و تغییر دادیم که بهزحمت خودمون رو میشناسیم دیگه. ای بابا.
پ.ن.: راستی کدومهاتون گربه دارید؟ برای مدیریت مخارج چه میکنید این روزها؟
یکی از کارهایی که باید همیشه حواسم جمع باشه و انجام بدم از این به بعد، مهربونتر بودن با آدمهاییه که روزگار سختی از سر گذروندن. بهقول یکی از آشناهای این ایام، مشخصه بهشون بد گذشته. خودم از سر گذروندم و هنوز هم درگیر تبعاتش هستم و میتونم بهتون بگم که آدم واقعاً آزرده و زودرنج و عصبی میشه و تصمیمهای غلط زیادی میگیره. حرفهای تند میزنه و رفتارش از آشتیجویی خیلی فاصله میگیره. همین خودش باعث میشه فاصلهاش از دیگران بیشتر و بیشتر بشه و تنهاتر بشه و تصمیمهای بدتری بگیره. واقعاً هم سخته با چنین آدمهایی مدارا کردن حتی، چه برسه به مهربونی باهاشون. اما خب، آدم باید حواسش باشه. مثل احترامی که به کهنهسربازها باید گذاشت، با آدمهایی هم که بهشون خیلی بد گذشته باید مهربون بود.
خب، من دست از پا درازتر برگشتم تهران و باید تو چهلسالگی زندگیم رو از صفر شروع کنم. نه کار دارم، نه زندگی اجتماعی چندانی دارم، نه هیچی. باید همهچی رو از صفر یا حتی زیر صفر شروع کنم و برای این کار واقعاً خستهام. اما چارهی دیگهای هم ندارم.
یکی از کارهایی که دوست داشتم خیلی زودتر از اینها میکردم مرتب نوشتن تو وبلاگم بود که هی پشت گوش انداختم. الآن هم که شروع کردم نمیدونم اصلاً قراره تا چند روز شرایط طوری باشه که بشه نوشت. ولی بههرحال، این هم نقطهی صفر و شروع دوباره. تف توش.
یکی از همین روزها دوباره شروع میکنم به نوشتن تو این وبلاگ. دلم برای خیلی چیزها و خیلی از آدمهاش تنگ شده. مدت زیادی هم هست از همهتون بیخبرم و این وضعیت رو دوست ندارم. چند وقتیه اومدم تو یه شهر جدید و زندگی جدیدی رو شروع کردم و اوضاع عجیبوغریب پیش رفته و اتفاقات زیادی افتاده که نه برای کسی تعریف کردم، نه نوشتم نه هیچی. تازه بعد از هزار سال سختی و بدبختی و فلاکت، چند روزی میشه که احساس میکنم دارم دوباره خودم رو پیدا میکنم. امیدوارم بتونم مرتب بیام بنویسم اینجا و باهاتون ارتباط داشته باشم.
شما چطورین؟ تغییر بزرگی داشتین تو زندگی؟ چه خبر ازتون کلاً؟
حالا من نیت کردم یه دو روز برم تهران یه سری وسیله بیارم، باز اوضاع بحرانی شد. تف تو این زندگی، تففففف. تففففففففففف.