خواب بههمریختهای دارم. یه جفت کتونی تخمی خریدم که پاهام رو زخم میکنه و نمیتونم برم پیادهروی (و فقط همینها رو آوردم). گربه جدیداً بیشتر گازم میگیره و گاهی با حرص، و یه مدل گاز جدید هم میگیره که انگار میخواد سوراخم کنه. پارتنرم افسرده است. از این شهر بیزارم. هیچ آدمی که باهاش حال کنم رو نمیشناسم و از تنهایی ملولام. فضای جنگزدگیمون هم غمباره و بههمریخته. تنها کار مفیدی که ازم برمیآد کتابخوندنه. و تماشای فیلمهای قدیمی سینمای ایران با بقیه یا تنهایی. هم فیلمهایی که قبلاً دیده بودم، هم بعضیها رو که ندیده بودم.
«اینجا بدون من» رو هنوز هم دوست دارم، هرچند بیشتر بهخاطر قوت نمایشنامهی تنسی ویلیامزه. «بوتیک» هنوز هم فیلم خیلی خوبیه و خیلی جای تحلیل داره، ولی خب کسی اینجا اهل تجزیهوتحلیل و نقد نیست. «بیپولی» رو پسندیدم، هرچند بازی لیلا حاتمی واقعاً رومخه. «مرد عوضی» بقیه رو سرگرم کرد. «لیلی با من است» رو بقیه دوس نداشتن، اما من نگاه انسانگرایانهی کمال تبریزی رو دوست دارم، حتی اگر با مواضعش موافق نباشم. «ملاقات خصوصی» و «مصادره» فیلمهای بدی بودن بهنظرم؛ مخصوصاً دومی، با اون دیالوگهای انگلیسی مسخره و پرغلط و لهجههای کارنکردهشون. دیگه چی دیدیم؟
«میکس» رو تا وسطهاش دیدم و ول کردم. «درخت گلابی» رو همون اوایلش بستم. وسط تماشای بعضی از فیلمها کلی خاطره برام زنده میشد. مثلاً من یادم رفته بود چقدررررر میرفتم سینما و فیلمها رو روی پرده نگاه میکردم، بهجای تلویزیون و لپتاپ و اینروزها هم گوشی. بعد حسرت خوردم که چه لذتهای سادهای ازمون دریغ شد در تمام این سالها. تمام فیلمسازهای خوب و جسور و کاربلدمون کنار گذاشته شدن و دور افتاد دست یه سری بیسواد رانتی. هم تئاتر هم سینما. ادبیاتمون هم که تکلیفش مشخصه. بگذریم.
فیلم ایرانی پیشنهاد بدین. چیزی که روی فیلیمو باشه.
یادم باشه تمام این ماجراها که تموم شد، آبها که از آسیاب افتاد، اگر عمری باقی بود و سالم موندم، یه پست خیلی مفصل دربارهی رشت بنویسم و هرچی از دهنم در میآد نثار این شهر و آدمهاش کنم. الآن ولی نباید حرفی زد که خدای نکرده به کسی بربخوره و کونش کج بشه. بههرحال، شرایط خاص، رفتارهای خاص میطلبه و سکوت رفتار پسندیدهایه در این شرایط.
پ.ن.: از خوانندههای رشتی اینجا میخوام یه مدت دنبال نکنن و نخونن.
پ.ن.۱.: ماچ به لپ تمام دیگر خوانندهها از ایران قشنگ و سربلندم.
قلب و زبونم قفل شدن. نمیدونم چی در انتظارمونه. توی شهریام که شهره است به این که زیباست و زندگی توش قشنگه و مردمش مهربونان، اما هرطرف نگاه میکنم آشغال و کثافت و زشتی میبینم و از خودم میپرسم «چطور واقعاً، چطور کارمون به اینجا کشید؟»
یاد دوستم میافتم که اهل همین شهر بود و رابطهی طوفانیای که با هم داشتیم، و هر بار میرم بیرون، تهِ ذهنم این سؤال میگذره که یعنی ممکنه تو یکی از همین خیابونها ببینمش؟ اگر ببینمش، بعد از ده سال، میشناسمش؟ اون چی؟ چه حسی خواهم داشت؟ اون چی؟
ولی جای دوری نمیرم و زیاد هم به آدمها نگاه نمیکنم. خیلی دورم از همه. آهنگ محبوب این روزهام هم شده Melancholy Man. یعنی ممکنه دوباره یه روز قلبم گرم بشه و قفل زبونم باز بشه؟
پ.ن.: مراقب خودتون باشین، مراقب قلب و زبونتون، و از حال خودتون خبر بدید.
خوشبختانه ماشینِ تاریخ دندهعقب نداره.
گربهام خیلی قشنگ و باهوشه و گاهی وقتها خیلی مهربون، اما گاز هم میگیره دیگه و کاریش نمیشه کرد. حیوان خانگی کلاً زندگی آدم رو زیرورو میکنه، اما تو این مدتی که از ورود گربه به زندگیم میگذره، جالبترین چیز برام دقت به شعور و آگاهیش بوده و بررسی اون. و خب، گربه موجود تکاملیافتهایه و از این لحاظ جزو احسن مخلوقات. اما تفاوتی که بین شعور متعارف انسانی و شعور گربهای هست، واقعاً حیرتانگیزه و به این نتیجه رسیدم که ما آدمها رسماً دردوزخِرنجگرفتارآمدهایم بهخاطر همین شعور و آگاهی. خیلیخیلی زندگی برامون سخت و پیچیده است و هر تلاشی هم برای سادهسازیش کنیم، باز هم انگار ناکافیه. دست از تلاش اما نباید کشید.