-
چهارشنبه
چهارشنبه 17 تیر 1405 02:04
حالا من نیت کردم یه دو روز برم تهران یه سری وسیله بیارم، باز اوضاع بحرانی شد. تف تو این زندگی، تففففف. تففففففففففف.
-
سهشنبه
سهشنبه 9 تیر 1405 17:59
شک ندارم که تو این مدت تو زندگی همهمون اتفاقهای ریزودرشت زیادی افتاده و بهخاطر این قطعی کوفتی، خیلیوقته از هم بیخبریم. خیلی از بچهها هم که هنوز برنگشتن بگن از خودشون. خیلی غمانگیزه. آخرین شبی که بلاگاسکای هنوز باز بود و داشتیم مینوشتیم و میخوندیم، میخواستم بگم تو این روزهای سیاه باید یه شبکهی حمایتی خیلی...
-
شنبه
شنبه 6 تیر 1405 17:37
من اصلاْ نفهمیدم چی شد. یه روز بیدار شدم دیدم دیگه بلاگاسکای بالا نمیآد. تف توش، تف.
-
جمعه
جمعه 22 اسفند 1404 20:12
ازجمله فیلمهایی که دیدیم و دیروز یادم رفت بگم: «اسب حیوان نجیبی است»، که بهنظرم یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینمای ایرانه. کاهانی واقعاً حیف شد. یادمه موقع اکرانش یه تیکوتاکی داشتم با دختری به اسم گلی، و میخواستم با اون برم سینما و فیلم رو ببینم. اون زمان تو یه مؤسسهای درس میدادم تو چهارراه جهان کودک و موقع...
-
پنجشنبه
پنجشنبه 21 اسفند 1404 22:20
خواب بههمریختهای دارم. یه جفت کتونی تخمی خریدم که پاهام رو زخم میکنه و نمیتونم برم پیادهروی (و فقط همینها رو آوردم). گربه جدیداً بیشتر گازم میگیره و گاهی با حرص، و یه مدل گاز جدید هم میگیره که انگار میخواد سوراخم کنه. پارتنرم افسرده است. از این شهر بیزارم. هیچ آدمی که باهاش حال کنم رو نمیشناسم و از تنهایی...
-
سهشنبه
سهشنبه 19 اسفند 1404 20:34
یادم باشه تمام این ماجراها که تموم شد، آبها که از آسیاب افتاد، اگر عمری باقی بود و سالم موندم، یه پست خیلی مفصل دربارهی رشت بنویسم و هرچی از دهنم در میآد نثار این شهر و آدمهاش کنم. الآن ولی نباید حرفی زد که خدای نکرده به کسی بربخوره و کونش کج بشه. بههرحال، شرایط خاص، رفتارهای خاص میطلبه و سکوت رفتار پسندیدهایه...
-
شنبه
شنبه 16 اسفند 1404 19:42
قلب و زبونم قفل شدن. نمیدونم چی در انتظارمونه. توی شهریام که شهره است به این که زیباست و زندگی توش قشنگه و مردمش مهربونان، اما هرطرف نگاه میکنم آشغال و کثافت و زشتی میبینم و از خودم میپرسم «چطور واقعاً، چطور کارمون به اینجا کشید؟» یاد دوستم میافتم که اهل همین شهر بود و رابطهی طوفانیای که با هم داشتیم، و هر...
-
دوشنبه
دوشنبه 6 بهمن 1404 14:47
خوشبختانه ماشینِ تاریخ دندهعقب نداره.
-
سهشنبه
سهشنبه 30 دی 1404 17:42
گربهام خیلی قشنگ و باهوشه و گاهی وقتها خیلی مهربون، اما گاز هم میگیره دیگه و کاریش نمیشه کرد. حیوان خانگی کلاً زندگی آدم رو زیرورو میکنه، اما تو این مدتی که از ورود گربه به زندگیم میگذره، جالبترین چیز برام دقت به شعور و آگاهیش بوده و بررسی اون. و خب، گربه موجود تکاملیافتهایه و از این لحاظ جزو احسن مخلوقات....
-
یکشنبه
یکشنبه 28 دی 1404 17:00
حسوحالم شبیه شده به حسوحال کتی اچ.، وقتی تو نورفُک، تو ساحل ایستاده بود و آرزو میکرد همۀ چیزهایی که از دست داده، بهش برگردن.
-
دوشنبه
دوشنبه 24 آذر 1404 17:00
ماهها گذشته. اتفاقات زیادی افتاده. همینه زندگی. شما چطورین؟
-
جمعه
جمعه 9 آبان 1404 12:25
این وبلاگ بدبخت هم همیشه اولین قربانی تغییرات تو زندگی منه.
-
سهشنبه
سهشنبه 1 مهر 1404 20:34
از عجایب روزگار اینکه آدم از علف صحرا سؤال کنه شاید جواب بشنوه، ولی از خوانندههای وبلاگش نمیشنوه.
-
یکشنبه
یکشنبه 30 شهریور 1404 14:58
لیدیز ان جنتلمن! من دارم یه پادکست میسازم که بهزودی منتشر میشه اپیزود اولش. حالا در این حیصوبیص که دارم کارهاش رو میکنم، دوست دارم بدونم شماها پادکست گوش میدین؟ چی گوش میدین؟ تو پادکست چه چیزهایی براتون خیلی مهمه؟ بهنظرتون کدوم پادکست چی کم داره و از این دست چیزها. واقعاً اگر بهم بگید، منت سرم گذاشتین و لطف...
-
پنجشنبه
پنجشنبه 27 شهریور 1404 19:28
روز بدی بود. عصرش بدتر و خدا شبش رو بهخیر کنه. گاهی واقعاً حوصلهی خودم رو ندارم و دلم نمیخواد جلوی چشم خودم باشم. اما نمیشه. باید تنها باشم و خودم رو تحمل کنم و بلایی سرش نیارم.
-
جمعه (آپدیت میشود اگر پیام جدیدی بیاید)
جمعه 14 شهریور 1404 13:38
اومدم بنویسم «خب، ظاهراً دیگه کسی نمونده تو بلاگاسکای و پس من هم جمع کنم برم»، که دیدم یه نظر اومده. خوانندۀ عزیز، to...sh بله، حق با توئه. دیگه چیزی از اون روزها باقی نمونده و همهچی اینجا خیلی بیرمقه. دربارۀ نصیحت و مشاوره و اینها هم که خب نگفتی با چی درگیری که مغزم رو قشنگ به کار بندازم، اما عجالتاً این رو...
-
پنجشنبه
پنجشنبه 13 شهریور 1404 11:30
بچهها چه خبر؟ چرا اینقدر ساکت و کمپیدا شدین؟ بهقول اصفهانیها چِدونِس؟ بیاید بهسیاق مجلهها بهتون مشاوره بدم در امور مختلف. البته بهاستثنای مسائل عشقی و دُعامُعا. واسه این چیزها برین سراغ شهرزاد.
-
شنبه
شنبه 8 شهریور 1404 10:36
یادم نیست دیگه اینکه برای کی میخوندمش هی، ولی یادمه زمانی برای یکی مرتب این بیت رو میخوندم: «فرصت شمار صحبت، کز این دوراهه منزل / چون بگذریم، دیگر، نتوان به هم رسیدن». و این بیت هم مثل خیلی از ابیات دیگۀ حافظ که هر کدوم زمانی تبدیل میشن به ذکر هرروزهام، اون روزها همین اتفاق براش افتاده بود. اما نمیدونم چرا یادم...
-
یکشنبه
یکشنبه 2 شهریور 1404 14:26
تربیتِ ذهنی که بیتربیت شده، از تربیت اژدهای هفتسر سختتره، اما ناممکن نیست. اما پیشرفتها اونقدر تدریجی و ناملموساند گاهی که آدم ممکنه مأیوس بشه و تربیت رو بالکل رها کنه، که اشتباه بزرگیه. رها نکن بشر! با شلاق بایست بالای سر ذهنت و نذار هیچ غلط اضافهای بکنه. به هر زوری شده معطوف نگهاش دار روی کاری که داری...
-
شنبه
شنبه 1 شهریور 1404 10:44
تو کتابی که دیروز دستم بود، در وصف یک رابطۀ دوستی بین دو نفر نوشته بود: «این دو با هم، خوشایند بودهاند برای هم، همدیگر را دریافته بودهاند.» از اون جملههاست که به فکر فرو میبردت. روی کلمات اساسیاش درنگ میکنی: روی خوشایند، دریافت. و فکر میکنی چقدر توصیف دقیقیه از دوستی. مهمترین کیفیت دوست چیه؟ برات خوشاینده و تو...
-
چهارشنبه
چهارشنبه 29 مرداد 1404 14:16
امروز به این نتیجه رسیدم که دیگه ازلحاظ ذهنی تاب انجام کارهای چرند رو ندارم. کارهای چرندی مثل ویرایش مقالههای ژورنالی که استادهای بیسواد رانتی نوشتند. تا یک ساعت دیگه آخرین ویرایش رو هم میفرستم و به طرف میگم خداحافظ. بعد یادم اومد این کار رو پارسال ازطریق یکی گرفتم که امسال تصمیم گرفته بودم تمام روابطی که با این...
-
یکشنبه
یکشنبه 26 مرداد 1404 01:58
دستور طبخ یه غذای سادهی خوشمزهی سریع: بسته به تعداد گرسنگان، چند تا تخم مرغ رو تو یه کاسه بشکن. یه کم پنیز موتزارلا بریز تو کاسه، بهاضافهی کمی نمک و کمی فلفل. ترکیب رو زیاد هم نزن؛ فقط در حدی همش بزن که زرده و سفیده قاطی بشن. کف ماهیتابه کمی روغن بریز (خودم هنوز با روغن زیتون نپختم، چون نداشتم، اما فکر کنم با...
-
جمعه
جمعه 24 مرداد 1404 20:00
همهمون یه چیزهایی داریم، چیزهایی مثل راز، یا ویژگیهای شخصیتی منفی، که برداشت کلیمون از اونها اینه که اگر بقیه اینها رو بفهمن، از ما رو برمیگردونن و تنها میشیم و غیره. که خب، درسته. اما نکتهای که بهنظرم اصلاً بهش توجه نمیکنیم چیه؟ اینه که احتمالاً نه خیلی دور از خودمون، کسی هست که این رازها، این نقصانهای...
-
شنبه
شنبه 4 مرداد 1404 21:47
کلاً وقتی وجود آدم به اندوه آغشته بشه، انجام هر کاری دردناکه. نمیدونم چقدر زمان یا انظباط شخصی نیازه برای پشتسرگذاشتن این مرحله، اما مرحلۀ خیلی سختیه. هیچوقت تو زندگی انجام هر کاری، حتی کوچکترین کارها، اینقدر سخت نبوده. اینقدر «خب که چی؟» همراهش نبوده. مخصوصاً کارهایی که نیاز به تصمیمگیری داره. به انتخاب و...
-
پنجشنبه
پنجشنبه 19 تیر 1404 19:23
چرا هیچکس رو ندارم یه دو ساعت برم خونهاش؟ پ.ن.: کسونهواویلا میکنم ولی حقیقت اینه که خودم خونهی کسی نمیرم. ولی کسی هم نیست که حال کنم برم خونهاش. آنکس که خریدار بدو رایم نیستطور.
-
یکشنبه
یکشنبه 1 تیر 1404 15:53
یه فیلم نهچندان معرف هست، Seeking a Friend for the End of the World، که استیو کرل و کیرا نایتلی توش بازی میکنن. اسمش کاملاً گویای پیرنگش هست. یکی از فیلمهای محبوب منه (محبوب در لیگ دستهی دوم). توش به دو تا مسئلهی اساسی تو زندگی آدم میپردازه: معنای زندگی و معنای دوستی. بهنظرم این روزها تماشاش بدک نباشه. کلاً...
-
شنبه
شنبه 31 خرداد 1404 01:13
یه فولدر درست کنید برای دوستورفیقهایی که اینروزها ولتون نکردن و خبر گرفتن و نذاشتن احساسات بد بر وجودتون غلبه کنه. یا دوستهایی که اینروزها پیدا میکنید. چون دوستِ روزِ جنگ، بهترینه و مثل این سوسولموسولها نیست که فقط وقتی همهچیز خوبه هستن. رفیق روز تنگ به اینها میگن.
-
چهارشنبه
چهارشنبه 28 خرداد 1404 17:45
اصلاً نمیدونم کسی به اینجا سر میزنه یا نه. ولی اگر گذرتون افتاد، از حال خودتون خبر بدید. اگر هم تو تهران هستید و تنها و ترسیده، و نیاز به معاشرت و همنشینی یا مراقبت دارید، اطلاع بدید.
-
سهشنبه
سهشنبه 19 فروردین 1404 18:26
حیاتِ روانیِ آدمیزاد چیز واقعاً عجیبیه. میتونه کاملاً منفک از حیاتِ جسمانیاش باشه و در مواردی باعث بدبختی و در مواردی هم باعث سعادتش باشه. مثلاً آدمی که مریضی سخت و درمانناپذیری داره، اما روحیهاش قویه و هنوز از چیزهای زیادی لذت میبره، درنهایت سعادتمندتر از آدمیه که ازلحاظ جسمی سالمه (یا نسبتاً سالمه)، اما...
-
یکشنبه
یکشنبه 19 اسفند 1403 18:28
چند روز پیش داشتم فکر میکردم چقدر دلم میخواد دوستی داشته باشم که بتونم برم خونهاش و با هم کتاب بخونیم. نه یک کتاب مشترک و چیزی مثل حلقۀ مطالعاتی (که اون هم بهنوبۀ خودش خوب چیزیه)، بلکه اینکه دو، سه ساعتی بشینیم یک جا و هرکسی کتاب خودش رو بخونه. اون وسط هم کمی اختلاط و معاشرت کنیم. من چیزکیک ببرم و اون چایی دم کنه...